محمد بن حسين البيهقي

976

تاريخ بيهقى ( فارسي )

به طاعت و يارى آمده است ، و پس يك روز مغافصه 1 بگتوزون را با بسيار مقدّم فروگرفتند و بند كردند و امير خراسان روى پنهان كرد و بگرفتندش با همه برادران و خويشان و در عماريها 2 سوى اوزگند بردند ؛ و دولت آل سامان به پايان آمد و امير محمود ناانديشيده 3 بدان زودى امير خراسان شد . و اين قصّه به پايان رسيد تا مقرّر گردد معنى سخن سلطان مسعود ، رضى اللّه عنه ، و نيز عبرتى حاصل شود ، كز چنين حكايتها فوائد پيدا آيد . و امير مسعود ، رضى اللّه عنه ، چون دانست كه غم خوردن سود نخواهد داشت ، بسر نشاط باز شد 4 و شراب مىخورد و لكن آثار تكلّف 5 ظاهر بود و نوشتگين نوبتى 6 را آزاد كرد ، و از سراى بيرون رفت 7 و با دختر ارسلان جاذب 8 فرونشست 9 . و پس از آن او را ببست فرستاد با لشكرى قوى از سوار و پياده تا آنجا شحنه 10 باشد ، و حلّ و عقد آن نواحى همه در گردن او كرد . و او بر آن جانب رفت . و مسعود محمّد ليث را برسولى فرستاد نزديك ارسلان خان با نامه‌ها و مشافهات 11 در معنى مدد و موافقت و مساعدت ، و وى از غزنين برفت به راه پنجهير 12 روز دوشنبه بيست و چهارم شوّال . و ملطّفه‌ها رسيد معمّا 13 از صاحب بريد بلخ اميرك بيهقى ، ترجمه كردم 14 ، نبشته بود كه « داود آنجا آمد بدر بلخ با لشكرى گران ، و پنداشت كه شهر بخواهند گذاشت 15 و آسان به دو خواهند داد . بنده هر كار استوار كرده بود و از روستا عيّاران 16 آورده . و والى ختلان 17 شهر را خالى گذاشت و بيامد ، كه آنجا نتوانست بود ، اكنون دست يكى كرده‌ايم 18 . و جنگ است هر روز ، خصم به مدارا 19 جنگ مىكرد ، تا رسولى فرستاد تا شهر به دو دهيم و برويم . چون جواب درشت و شمشير يافت ، نوميد شد . اگر رأى خداوند بيند ، فوجى لشكر با مقدّمى هشيار از غزنين اينجا فرستاده آيد تا اين شهر را بداريم 20 ، كه همه خراسان درين شهر بسته 21 است و اگر مخالفان اين را بگيرند ، آب 22 بيكبارگى پاك بشود . امير ديگر روز با وزير و عارض و بو سهل زوزنى و سپاه سالار و حاجب بزرگ خالى كرد و ملطّفه با ايشان در ميان نهاد ، گفتند « نيك بداشته‌اند آن شهر را ، و اميرك